فقط آمدی زندگی را با لبخندت در قامتی برگرفته از تار و پود عاشقانه ببافی و بروی؟ چه آمدن کوتاهی، چه کوچ خاموشی! اینک روزت رسیده است، خودت کجایی؟!
یکسال پیش در آستانه روز خبرنگار، یک شببخیر گفتی و مرا و دردانهات را بهتزده رها کردی به امان خدا؛ هر چند که هنوز باورم نمیشود که ما را رها کرده باشی؛ چراکه مهربانی و عشق تو به خانوادهات زبانزد خاص و عام بود.
۸۰ ماه زندگی زیبا با تو در پناه قلم، رنگ جادوانگی یافت. ۸۰ ماه زندگی پرافتخار با تو که دو ماه دوری در آن مهر تمدید بر عاشقانههایش زد که اگر نبود این دو ماه دوری، بیشک ما نیز شبیه هزاران هزار زوج دیگر به روزمرگی میافتادیم.
استاد تیتر قشنگ من! امسال در دومین سالروز خبرنگار، نیستی و جایت عجیب خالیست. قلم دلش ضعف میرود برای نوشتن دیدگاههای عاقلانهات که هر از چند گاهی بر کف کاغذ میریختی.
الفبای خبر را من به تو آموختم و الفبای تیتر زدن را تو به من! تابلوی اعلانات خبرگزاری فارس که آن روزها به مسابقه تیترها و گزارشهای زیبا و جذاب اختصاص داشت، هنوز به خاطر دارد که تنش گرم بود از تیترهای زیبایت.
مهربان مهدی! یک سال پیش در آستانه روز خبرنگار، قلمها را سیاهپوش نبودنت کردی و نامت روی ذهن خبرها چرخید. بودنت لازم است کاش برای چند لحظه روی برگه عروجت مهر تأیید مرخصی میخورد و به اندازه یک آغوش، هلیای کوچکمان را درمییافتی که این روزها سؤال اینکه «مامان چرا همه بابا دارند و من ندارم؟» لقلقه زبانش شده…
کاش تقدیر به خاطر شکوفه هلو کمی مهربانتر بود؛ این روزها باد میزند زیر گیسوی درخت هلو و شکوفه هلو به رقص درمیآید. دخترک زیبایت عصر به عصر بیتاب شنیدن صدای چرخش کلید، در قفل درب خانه میشود.
چرا حال دلم خوب نمیشود، چرا حال دلش خوب نمیشود! چرا کسی حالی نمیکند به دلی که منطقش با تو پر کشید که ساز کلید در، دیگر هرگز نواخته نمیشود.
مهربان! آنجا پیش ملائک و خدا برای آرامش قلبم و قلب کوچکش کمی امیجیب بخوان، اینجا بعضیها باغ دارند و ما داغ داریم.
اصلا قلمت را بردار و یک تیتر قشنگ برای زندگی کوتاه خودمان بزن:
«۸۰ ماه عاشقی در زمین»
من ایمان دارم که قلمت مقدس بود، قلم همه خبرنگاران مقدس است؛ آنانی که ایمان دارند به باورهایشان و میدانند که با قدرت قلم میتوانند عدالتساز باشند، حق بگویند و حق بخواهند…
به قلم: کبری خوانساری
انتهای پیام/

































